عشق واقعی

برای تازه شدن دیر نیست

متنفرم از ادمایی که نمی تونن روحرفشون وایسن.متنفرم از ادمایی که قولاشون رو فراموش میکنن.
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 20:54 توسط فائزه| |

چه دوستداشتنی هستند ادمایی که شبیه حرف هایشان هستند.......................
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 22:47 توسط فائزه| |

خداوند بی نهایت است... اما به قدر نیاز تو فرود می آید
به قدر آرزوی تو گسترده میشود
و به قدر ایمان تو کارگشاست....

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 22:41 توسط فائزه| |

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالیکه گویی ایستاده بودم!
چه غصه هایی که فقط به سپیدی مویم حاصل شددر حالیکه قصه کودکانه اى بیش نبود !
دریافتم کسی هست که اگربخواهد میشود و اگر نخواهد نمی شود !
به همین سادگی …

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 0:54 توسط فائزه| |

خدایا : همینکه به تو فکر میکنم و به سویت میآیم و باتو راز دل می گویم آرام میشوم ... همین آرامش .. یعنی اینکه تو وجود داری .. تو هستی
و در همه حال مراقب منی و من تنها نیستم ... !!!!
هزار بار شکر .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 0:45 توسط فائزه| |

آسمان را بنگر که بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان ، نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چـــــرا ؟
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست !
ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آن هایی نیست که خدا را دارند…
ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست !
او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد…
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد…
ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است…
این همه غصه و غم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچیــن…
ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند: که خدا هســـت، خدا هســـت
و چــــــرا غصه؟ چـــــرا ؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 13:27 توسط فائزه| |

قطره؛ دلش دریا می خواست


خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش

 

 رو گفته بود، هر بار

 

 خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی

 

 راهی از رنج و عشق و صبوری،

 

 هر قطره را لیاقت دریا نیست!

 

قطره عبور کرد و گذشت

 

قطره پشت سر گذاشت

 

قطره ایستاد و منجمد شد



قطره روان شد و راه افتاد


قطره از دست داد و به آسمان رفت
 


و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق

 

 و صبوری آموخت
 


تا روزی که خدا به او گفت :

 

 امروز روز توست، روز دریا شدن!


خدا قطره را به دریا رساند



قطره طعم دریا را چشید


طعم دریا شدن را


اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت:

 

 از دریا بزرگ تر هم هست؟


خدا گفت : هست!


قطره گفت : پس من آن را می خواهم



بزرگ ترین را، و بی نهایت را !




پس خدا قطره را برداشت

 

 و در قلب آدم گذاشت و گفت :

 

 اینجا بی نهایت است!



و آدم عاشق بود،

 

 دنبال کلمه ای می گشت

 

 تا عشق را درون آن بریزد



اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت


آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت


قطره از قلب عاشق عبور کرد!


و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید.

 

 خدا گفت :

 

 


حالا تو بی نهایتی،

 

 زیرا که عکس من در اشــک عــاشق است

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 0:35 توسط فائزه| |

asked god to take away my habit.

از خدا خواستم عادت هاي زشتم را ترك بدهد.

God said: no.

It is not for me to take away , but for you to give it up.

خدا فرمود: نه ؛ خودت بايد آن ها را رها كني.

I asked god to make my handicapped child whole.

از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد.

God said: no.

His spirit is whole , his body is only temporary.

فرمود:لازم نيست ؛ روحش سالم است ؛جسم هم كه موقت است.

I asked god to grant me patience.

از او خواستم لا اقل به من صبر عطا كند.

God said: no.

Patience is a byproduct of tribulation.

فرمود: صبر؛حاصل سختي و رنج است.

It isn t granted it is learned.

عطا كردني نيست ؛ آموختني است.

I asked god to give me happiness.

گفتم: مرا خوشبخت كن.

God said: no.

I give you blessings , happiness is up to you.

فرمود: نعمت از من ؛ خوشبخت شدن از تو.

I asked god to spare me pain.

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند.

God said: no.

Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me.                                

فرمود: رنج از دلبستگي هاي دنيايي جدا و به من نزديكترت مي كند.

I asked god to make my spirit grow.

از او خواستم روحم را رشد دهد.

God said: no.

You must grow on your own!

فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني.

But I will prune you to make you fruitful.

من فقط شاخ و برگ اضافي ات را هرس مي كنم تا بارور شوي.

I asked god for all things that I might enjoy life.

از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم.

God said: no.

I will give you life , so that you may enjoy all things.

فرمود: براي اين كار من به تو زندگي داده ام.

                        I asked god to help me love others , as much as he loves me                                    

                     از خدا خواستم كمكم كند همان قدر كه او مرا دوست دارد ؛ من هم ديگران را دوست بدارم.                                                                        

God said: Ahah, finally you have the idea.

خدا فرمود: آها ؛ بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد.

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 22:53 توسط فائزه| |

تو آیا هیچ میدانی خدایم کیست؟

 

چنان با من به گرمی او سخن گوید که گویی :

 

چز من او را بنده ای،

 

 در این زمین و آسمان ها نیست!!!

 

هزاران شرم ار آن دارم،چنان با او

 

 به سردی راز میگویم که گویی:

 

من جز او، یکصد خدا دارم!!!

 

چنان با مهر میبخشد که گاهی

 

آرزوی صد گناه و توبه من دارم...

 

چه زیبا خالقی دارم...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 21:29 توسط فائزه| |

همان غاری که از وارد شدن به آن واهمه دارید

میتواند سرچشمه آن گنجی

باشد که دنبالش میگردی.......

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 23:14 توسط فائزه| |

دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد

در عزایش گوسفندها سر بریدند

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 23:13 توسط فائزه| |

خدا آن حس زیبایی ست که درتاریکی صحرا

          زمانی که هراس مرگ می دزددسکوتت را         

    یکی همچون نسیم دشت می گوید..."کنارت هستم ای تنها"

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 23:8 توسط فائزه| |

تــونل ها راســت مـی گـويـند؛ ... راه هست، ... حتی در دل ســنگ! ...
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 14:44 توسط فائزه| |

 آرامش ، تجربه ی حضور خداست .
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 14:36 توسط فائزه| |

زندگی زيباست زشتی ‌های آن تقصير ماست

در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست

زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد..........

آنچه تقدير من و توست همان می ‌گذرد

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 14:29 توسط فائزه| |

Don"t count the years, count the memories

سالها را نشمار، خاطرات را بشمار

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 14:28 توسط فائزه| |

شخصي را به جهنم مي بردند.در راه بر مي‌گشت و به عقب خيره مي‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد. فرشتگان پرسيدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او اميد به بخشش داشت.
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 14:28 توسط فائزه| |

اعتقاد:


اهالي روستايي تصميم گرفتند که براي نزول باران دعا کنند. روزي که تمام اهالي براي دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط يک پسربچه با چتر آمده بود،اين يعني اعتقاد.
اعتماد:

اعتماد را مي توان به احساس يک کودک يکساله تشبيه کرد،وقتي که شما آنرا به بالا پرتاب مي کنيد،او ميخندد ….. چراکه يقين دارد که شما او را خواهيد گرفت،اين يعني اعتماد.

اميد:

هر شب ما به رختخواب مي رويم بدون اطمينان از اينکه روز بعد زنده از خواب بيدار شويم.ولي شما هميشه براي روز بعد خود برنامه داريد، اين يعني اميد.

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 14:28 توسط فائزه| |

May you have enough happiness to make you sweet
Enough trials to make you strong
Enough sorrow to keep you human and
Enough hope to make you happy

 

خوب است که آنقدر شادي داشته باشي که دوست داشتني  باشي

آنقدر آزموده شده باشي که نيرومند باشي

آنقدر غم داشته باشي که انسان باقي بماني

و آنقدر اميد داشته باشي که شادمان باشي

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 14:27 توسط فائزه| |

بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می کند و چون خیلی زود عادت می کند خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 14:27 توسط فائزه| |

با هیچ کس بر سر باورش نمی جنگم چرا که خدای هر کس همان است که خودش به او میگوید.
کوروش بزرگ
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 14:26 توسط فائزه| |

Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do

هر چه ميخواهي آرزو کن
هر جايي که ميخواهي   برو
هر آنچه که ميخواهي باش
چون فقط يک بار زندگي مي کني
و فقط يک شانس داري
براي انجام آنچه ميخواهي

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 14:26 توسط فائزه| |

درد يک پنجره را پنجره ها مي فهمند

معني کور شدن را گره ها مي فهمند

يک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بيشتر از حنجره ها مي فهمند

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 14:26 توسط فائزه| |

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 14:25 توسط فائزه| |

خیلی جالبه :

ازسوسک می ترسیم...از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.


از عنکبوت می ترسیم...از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببندد نمی ترسیم..


از شکستن لیوان می ترسیم..........از شکستن دل آدمها

 نمی ترسیم.

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 14:25 توسط فائزه| |

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 14:24 توسط فائزه| |

مورچه هاامروز..

ازلانه هايشان بيرون نيامدند....

بوي تو مي آيد..

بوي آمدنت!

آسمان يکپارچه ابريست..

اماآدم ها،مثل هرروز..

درخانه هاي 3در4افکارشان...

تخمه ميشکنند..

شايداگر آنها مثل من،چترهايشان راباز  ميکردند...

آسمان دلش به حال دلهاي خشکمان مي سوخت...!!!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 15:32 توسط فائزه| |

تا حالا شده که نشسته باشید که ناگهان احساس کنید که باید کاری برای کسی که به او اهمیت میدهید٬ بکنید...

...آن خداست که از طریق روح القدس با شما حرف میزند.

 

 

آیا تا حالا شده که یکدفعه در مورد شخصی که مدت طولانی است که ندیدید  فکر کنید و سپس میدانید که او را  بزودی خواهید دید و یا از او تلفن یا نامه ای دریافت خواهید کرد...

آن خداست... چیز تصادفی  نیست.

 

آیا شده که یک چیز عالی بدون آنکه آنرا خواسته باشید دریافت کرده باشید...مثل پولی ازطریق پست٬ قرضی که صاف شده٬ کوپن خرید رایگان کالا ازجائیکه می خواستید چیزی از آنجا برای خود بخرید اما بزاعت مالی آنرا نداشته اید...

آن خداست... او خواست دل شما را میداند.

 

آیا در موقعیتی بودید که نمی دانستید چکار کنید که وضعیت را بهتر کنید٬ اما حالا که به عقب نگاه میکنید...

 آن خداست... که شما را از میان تمامی رنجها عبور داده تا روز روشن او را ببینید.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 14:9 توسط فائزه| |

برگ علفی به برگ پاییزی گفت:
" هنگام سقوط چه همهمه ای می كنی، تو همه خواب زمستانی مرا می آشوبی."
برگ پاییز خشمگین گفت:
"ای فرومایه و درون جایگاه! ای بی آواز و تندخو! تو در بلندای آسمان زندگی نمی كنی و نمی توانی با صدایی [خوش] نغمه سرایی كنی."
آنگاه برگ پاییزی به زمین سقوط كرد و به خواب رفت. هنگامی كه بهار آمد. از خواب برخاست. او "برگ علف" بود.
وهنگام پایئز كه خواب زمستانی او را در خود گرفته بود، بالای سرش در فضا،برگ ها سقوط می كردند، او با خود می گفت:"آه، این برگهای پاییزی! جه همهمه و جنجالی می كنند! آن ها همه’ خواب زمستانی مرا می آشوبند."!!!

جبران خلیل جبران

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 22:54 توسط فائزه| |

  • سلام.نماز و روزه هاتون قبول باشه.یک نظر سنجی میخواهم انجام بدم ودوست دارم نظراتتونو بدونم.نظرسنجییم در مورد *عشق واقعی*اسم وبم است.میخواهم عشق واقعی را از دید گاه شما بدونم.مرسی. فائزه
نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 18:55 توسط فائزه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



راهی - پزشک پوست - گویا آی تی - تک تمپ - صبح | رفتن - گرافیک - وبلاگ